همینه دیگه

دارم به حرف مامان فکر میکنم  که پشت تلفن بود صدام رو شنید یک ارباب رجوع اومد و پیگیری نامه اش رو میکرد

گفتم من نمیدونم برید بعدا بیاید! مامان با لحنی آروم گفت دختر گلم میتونی کارش رو راه بنداز گناه داره

کارش رو راه بنداز خدا هم کار تو رو راه میندازه !منم در جواب گفتم تا الان کار همه رو راه انداختم کسی نیومد کار من رو راه بندازه !!!

دلم گرفته جدیداً خیلی وسوسه میشم

دیروز بانکیه 4 م پول داده دستم میگه ببر بانک بغلی

میتونستم راحت از هر دسته پول بردارم چون بانک بغلی اصلا پولهارو  نمیشمرد اما گفتم نه!

رفتم یک بانک دیگه اشتباهی بهم پول اضافی داد

بعد از 2 ساعت با خودم کلنجار رفتن پولش رو بردم بهش پس دادم اونقدر بنده خدا تشکر کرد و خوشحال شد!!!

دلم به حال خودم سوخت!!!!

دارم کجا میرم؟؟؟

دیروز سرگردون بودم

وقتی رسیدم خونه ی شلوغم کف پاهام سرخ شده بود بسکه پیاده راه رفته بودم!

خدا قراره چی بشه

شاید برم با صاحب خونه دوباره صحبت کنم خدا بزرگه...

 

...

?... | در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران()

 
زندگی را دریاب..

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست

که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

زندگی را دریاب..

...

?... | در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران()

 
مرا سنگ صبوری نیست...زندگی را باید زندگی کرد تا فهمید!

در اینجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نیست

نهان در آستین همسخن ماری

درون هر سخن خاری ست

 

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن

شگفتی نیست ؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید ؟

 

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنایی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائی بخش

گلی، دریای نورم باش

 

" هیچکس" سنگ صبور خوبی میشی اما اینقدر تلخ نباش زندگی به اون تلخی که تو تصور میکنی نیست !شاید بهتره بگم زهر مار نیست ! طوری تلخه که گاهی توی اون تلخی مزه ی کوچکی از شیرینی به چشم میخوره! اما از ترس اینکه عادت کنی به طعمش سریع تلختر میشه که مزه ی شیرینی به یادگار بمونه!

زندگی نه اونیه که تو فکر میکنی و نه اینی هست که من میگم !

زندگی فقط زندگیست ! گذرا و ناهموار! همین

...

?... | در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران()

 
هیچکس..؟

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

...

?... | در یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران()